خواب دیده بودم که در هجوم و احاطۀ درختانی متحرک - درختانی بیباروبر - عطشناک و مستأصل گرفتار شدهام. چند قدم مانده به گریه، نوری از پس غبار، شاخههای خشک و تکیده را کنار زد، سپس درختان - هراسیده و آسیمهسر - پابهفرار گذاشتند. نور دربرگرفت مرا و... از خواب پریدم. ۵ مهر بود. خودم را در ورودی کلاس شاهنامه، روی صندلیای چوبی یافتم. در باز بود و باد خنکی به داخل میوزید. در پیچوتاب باد، نور خوابهام به داخل کلاس تابید، از جلوم گذشت و یکیدو صندلی پستر از من نشست. هنوز ۵ مهر بود. استاد داشت میخواند:«پس پرده اندر یکی ماهرویچو خورشید تابان پر از رنگ و بویدو ابرو کمان و دو گیسو کمندبه بالا به کردار سرو بلندروانش خرد بود تنْ جان پاکتو گفتی که بهره ندارد ز خاک...»سر چرخاندم به سویش و رد بویش را تا نقطۀ دیدار دنبال کردم؛ در جایی بین تبسم و عاطفه گره خوردم به ذراتش. هنوز ۵ مهر بود؛ روزی که بیمهری جهان پایان یافت و دیوار زمان از بیپنجرگی عبور کرد.◾تکمله:وقتی از حادثه لبریز شدمبا شب و شاخه گلاویز شدموقتی تو هجوم برگای زردتیکهتیکه شکل پاییز شدماومدی بهارو آوردی براملکنتو گرفتی از زنگ صِداماومدی خنده رو یادم دادیگریه رو گرفتی از رنگ چشامسوجی؛ آشنای همیشههات :)۵ مهر ۱۳۹۴ - ۵ مهر ۱۴۰۲+
|
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی
تاريخ: دوشنبه
1 آبان
1402 ساعت: 20:22